تبليغاتX
هلیا
هلیا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۹ توسط بهار..ندا | یک نظر

بوسبازم میگم دوستای گلم نظر بدید

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۹ توسط بهار..ندا | نظر دهید

تدبیربرترین مظهرعقل است وتفکر عالیترین مراتب عبادت(کافی20)

نوشته شده در تاريخ يکشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ توسط بهار..ندا | نظر دهید

من ادعانمیکنم که همیشه به یاد انهایی هست که دوستشان دارم اما...ادعا میکنم حتی در لحظاتی که به فکرشان نیستم دوستشان دارم*

عزیزان نظر یادتون نره.خجالت زده

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸۹ توسط بهار..ندا | 2 نظر

یک دادگاه درمصر زنی را که در مدت ۴۵ روز ...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۹ توسط بهار..ندا | نظر دهید

زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.

 باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.

- چيزي شده؟

جوابي نشنيد.

با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟ باز پرسيد.

 اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

-بيست سال پيش يادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

-مرد گفت: بله.

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

- مي‌داني چه گفت؟

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم.

 مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت.

-به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري مي‌كنم كه بيست سال آب‌خنك بخوري؟

- و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟

زن با خنده گفت.

-اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را مي‌كرد.

 زن بلند شد.

 گفت من سردم است مي‌روم تو.

به مرد نگاهي كرد و پرسيد:

-حالا پشيماني؟

 مرد گفت. نه.

 زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

 مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام مي‌شد و من آزاد مي‌شدم. آزادِ آزاد

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۹ توسط بهار..ندا | نظر دهید

                                           یه سلام پرانرژی تقدیم به توی مهربون

حرف خرج کسی کن که خرجش برود.

بایک لبخند صورت یک حساب پرداخت میشود.

روزهای پیش بینی شدهی تقویم منتظر  پیش بینی شماست.

فردی دیگر یاش فرداااروز دیگر است.

من اموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست.(رنه دیکه)

لذت نبردن از زندگی عمر را کوتاه میکند.

همه ی اشخاص خوشبخت خدارادر دل دارند.

ادم باادب دروازه ی دلهارا همیشه گشوده میبیند.

تکرارمادرمهارتهاست(مارک فیشر).

زندگیتون پراز انرژی مثبت ذهنتون پراز فکرای عالی قلبتون پراز محبت

 لحظه هاتون ارام دوستتون داریم خدانگهدارتون...

 

نوشته شده در تاريخ يکشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۹ توسط بهار..ندا | نظر دهید

آخرین نگاهت را وقتى غریبانه مى رفتى قاب نگاه بارانى ام کردم و جاده،این تنها همسفر ظلمانى تو را تا ابد نفرین کردم و عشق را آه کشیدم.بعد از تو گریه،این همدم بى منت هنوز با من بى وقفه همدردى مى کند.بعد از آخرین نگاهت خاطراتمان هر روز از مقابل چشمانم عبور مى کند.باور کن هنوز به یاد آخرین نگاهت،تنهایى ام را گریه مى کنم.

 

 

نوشته شده در تاريخ يکشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۹ توسط بهار..ندا | نظر دهید

چقدر شگفت است،غریب لحظه اى که کودکى چشم به جهان مى گشاید و مادرى چشم از آن فرو مى بندد.این لحظه را چگونه مى توان تعبیر کرد؟جشن است یا ماتم؟اشکى که در چشم حلقه مى زند اشک شوق است یا سرشک اندوه؟این را چه کسى مى داند؟

نوشته شده در تاريخ يکشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۹ توسط بهار..ندا | نظر دهید

خوشبخت ترین پسر کسی است که اولین عشق یه دختر باشه و خوش بخت ترین دختر کسی است که آخرین عشق یه پسر باشه

نوشته شده در تاريخ شنبه ۵ تير ۱۳۸۹ توسط بهار..ندا | 3 نظر

لحظه ای دانستم زندگی می کنم که تورا دیدم و به تو نگاه کردم،

در چشمانت تصویر خود را دیدم و زندگی را باز یافتم.

لحظه ای دانستم زندگی را از دست خواهم داد که تو ترکم کنی،

روزی که نگاه تو از آن دیگری شود، روزهایی که دیگر به روی من لبخند نزنی.

آن روز من زندگی را وداع خواهم گفت، ولی بدان باز دوستت دارم.

گرانبها تر از اشک در دامن طبیعت هیچ نیست، تا گرانبها ترین چیزها را از آدمی نگیرند، اشک را به آنها نخواهند داد...




تو را دوست دارم
تو را که برايم زيبا ترين فصلها را آفريدي
تو را که برايم بهترين هدايا را آوردي
و تو را که خون گرم و خوشرنگي را در عروق من دوانيدي.....
تو را دوست دارم
تو را که گام هاي سبکت نغز ترين ترانه ها را برايم سرود
تو را که نفس هاي گرمت سردي روح مرا از من زدود
و تو را که لبخند شيرينت زيبا ترين لحظه هارا برايم پديد آورد.....
تو را دوست دارم
تو را که هميشه برايم چون شمعي روشني بخش
و گرما دهنده ي زندگي تار و سردي بودي
و تو را دوست دارم تو را که هميشه عشق من بودي و هستي

123


درباره وبلاگ
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.